|
|
|
|
|
چه دل است اين دل من ! چه دل است اين دل من كه ز يك لرزش اشك ، بر رخ رهگذري يا ز ناليدن مادر به فراق پسري دل من مي شكند چه كنم ؟ دلم از سنگ كه نيست گريه در خلوت دل ، ننگ كه نيست چه دل است اين دل من هر كجا اشك يتيمي رنجور مي چكد بر سر مژگان سياه هر كجا چشم زن غمزده اي كه به ياد كودكش مانده به راه دل من مي شكند دلم از سنگ كه نيست گريه در خلوت دل ، ننگ كه نيست حالت دختركي كوچك و تنها و فقير كه به حسرت كند از چشم نگاه به عروسك نگه گاه به گاه وز دل تنگ كند ناله و آه دل من مي شكند هر كجا در نگه تازه نهالان خدا كز ستيز پدر و مادركي خشم آلود مي وزد بوي طلاق وز پراكندگي عائله اي برخيزد در سرا بانگ فراق دل من مي شكند دلم از سنگ كه نيست گريه در خلوت دل ، ننگ كه نيست چه دل است اين دل من به شتابي كه تگرگ بشكند ساقه و از هم بدرد پيكر برگ يا به آساني يك شاخه ي گل مي شكند دلم از ناله ي مرغان چمن مي شكند دلم از داغ يتيمان وطن مي شكند ز خيال غم مردم حتي دل من مي شكند چه دل است اين دل من تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار عشق من تا نامه اي ديگر خداحافظ مريم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 11:20 توسط مريم.ك
|
|
||
|
|
|
|
|
به ياد فرهاد مهراد تلخ بود. هنوز هم طعم تلخي دارد. يادآوري اين كه صداي فرهاد بعد از گذشت 5 سال هنوز هم خاموش است. اين كه نمي تواني منتظر بماني تا آلبوم جديدي از او به بازار بيايد و تو بالاخره در اين آشفته بازار موسيقي پاپ و زير زميني و رو زميني طعم موسيقي سالم را بچشي. اين كه فرهاد با صداي خش دار هميشگي اش ؛ لحظه هاي تنهايي خوبي براي تو بسازد. اين روزها سالمرگ فرهاد است و بهانه براي نوشتنش زياد . اما هميشه سالمرگ بهانه ي خوبي نيست. باشد تا ديماه كه سالروز تولدش است از فرهاد و صداي مخملينش بنويسيم .فرهاد پس از دو سال معالجه در ايران و فرانسه ، در سن 59 سالگي در شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت . يه شب مهتاب ماه مي ياد تو خواب منو مي بره از توي زندون مثل شب پره با خودش بيرون مي بره اونجا كه شب سيا تا دم سحر شهيداي شهر با فانوس خون جار مي كشن تو خيابونا سر ميدونا عمو يادگار ، مرد چينه دار مستي يا هوشيار ، خوابي يا بيدار مستيم و هوشيار شهيداي شهر خوابيم و بيدار شهيداي شهر آخرش يه شب ماه مياد بيرون از سر اون كوه بالاي دره روي اين ميدون رد مي شه خندون يه شب ماه مي ياد . تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار عشق من تا نامه اي ديگر خداحافظ مريم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 11:25 توسط مريم.ك
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه هاي فراموش شده جهت گذراندن دوره ي كارآموزي از سوي دانشگاه به يكي از مدارس دخترانه مقطع راهنمايي معرفي شدم . اين مدرسه ساختماني فرسوده با بافتي سنتي داشت و تحت عنوان مدارس در حال تخريب درنوبت بازسازي قرار گرفته بود. اين مدرسه در منطقه اي فقير نشين از شهرستان هاي همجوار محل سكونتم واقع شده بود. زماني كه از سوي دانشگاه، محل موردنظر به من اعلام شد مضطرب و نگران بودم.مسافت نسبتا زياد ، نوع منطقه و نداشتن شناخت كافي و بسياري عوامل ديگر همگي سبب مي شدند كه شرايط سختي را پيش رو احساس كنم. به هر ترتيب رهسپار آنجا شدم . اين در حالي بود كه خود نيز باور نداشتم با ورود به آنجا در همان جلسات اول مجذوب بچه هاي معصوم آنجا مي شوم . گويي قدم به دنيايي ديگر نهاده بودم . مدرسه اي بود قديمي با دانش آموزاني مظلوم و صميمي .صداقت قلبي و كودكانه ي آنها را مي شد از ظاهرهاي ساده ، چهره هاي خسته ، نگاههاي معصومانه و حرفها و شكوه هاي مظلومانه شان به خوبي دريافت.احساس مي كردم هر لحظه اي كه مي گذرد به آنها معطوف و معطوف تر مي شوم . خيلي زود موفق شدم ارتباط عاطفي نزديكي با آنها برقرار كنم. حرفهاي زيادي براي گفتن داشتند . گويا بيش از فقر اقتصادي از فقر عاطفي رنج مي بردند . بر آن شدم كه علاوه بر پيگيري هدف اصلي كه مرا به آنجا كشانده بود براي يافتن پاسخ سوالهايي كه ذهنم را به خود مشغول كرده بودند به تحقيق بپردازم . اولين موضوعي كه در ضمن گفتگو با مدير دلسوز مدرسه و خود دانش آموزان به آن رسيدم اعتياد والدين خصوصا پدران بود ، اين امر به شكل غيرقابل باور به صورت اپيدمي در آمده بود. اكثر اين پدران با وجود كليه ي مشكلات ناشي از اعتياد، مجددا ازدواج كرده و سرپرستي دو خانواده ي كامل و البته پر جمعيت را به عهده داشتند. اما سرپرستي با چه كيفيتي !!! طبق گفته هاي مدير عمده ي مشكلات دانش آموزان آنجا از تزلزلي نشات مي گرفت كه بر خانواده هاي آنها حاكم بود و البته بي بند و باري و نهايتا اعتياد پدران ريشه ي اين اوضاع نامطلوب بود. مادرها به جهت تقبل مسئوليت هاي پدر در كنار انجام وظايف خويش معمولا فرصتي براي رسيدگي به نيازهاي عاطفي فرزندان نداشتند. در گروه قربانيان اعتياد ، جمعيتي كه بيش از هر دسته ي ديگر نيازمند كمك و رسيدگي و بذل توجه هستند كودكان افراد معتادند. تقريبا تنها بعد بزرگسالانه ي مشكل مدنظر قرار گرفته و جنبه ي كودكان و نيازمندي هاي آنها كمتر و يا شايد اصلا مورد توجه واقع نشده است. طي جلسات گفتگو با مدير از آمار دانش آموزاني مطلع شدم كه چندين بار از خانه فرار كرده بودند. باور اينكه شرايطي پيش بيايد كه دختران 12 تا 14ساله دست به چنين اقدامي بزنند تا حدي برايم غيرممكن مي نمود. اضطراب و پرخاشگري بالا ، عدم انگيزه و تمايل به تحصيل و حتي در يك مورد انزجار از ادامه دادن به زندگي از موارد نامطلوبي بود كه در بين اين بچه ها به چشم مي خورد. مطلب جالب توجه ديگر اينكه، اين دانش آموزان حتي از داشتن يك مشاور در مدرسه محروم بودند. به هر حال قطعا نظير اين مناطق، اين مدارس و اين دانش آموزان را در جاهاي ديگر كشورمان داريم. امر مسلم اين است كه اين بچه ها فراموش شده اند چه از سوي خانواده ها و چه از سوي مسئولين. اين در حالي است كه همگي مي دانيم اين مشكلات در بچه ها به يك مقطع سني و يك برهه ي زماني خاص محدود نمي شوند و با بالا رفتن سن آنها اين نامطلوبي ها به مشكلاتي ريشه دارتر مبدل مي گردند و قطعا پيامد هاي نا خوشايندي هم براي اين نوجوانان وهم براي جامه و ساير افراد آن در پي خواهند داشت . هنوز هم معصوميت نگاه آن بچه هاي فراموش شده را به خاطر دارم و اين سوال بي جواب كه چرا اين كودكان بايد اينچنين مورد ظلم واقع شوند ........... امروز كه محتاج توام جاي تو خالي است فردا كه بيايي به سراغم نفسي نيست مكن امروز را فردا بيا تا من؛ بيا با من كه فردايي نمي ماند.... تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار عشق من تا نامه اي ديگر خداحافظ مريم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 11:21 توسط مريم.ك
|
|
||
|
|
|
|
|
من به خود محتاجم.... شانه هايم زخمي ست دست هايم خسته ست چشم هايم عطش خواب صبوري دارند نفسم بغض گلوگير هزاران وهم است و دلم مي خواهد لحظه اي دور از همه ي فاصله ها لفظ فرسوده ي بودن را فرياد كشم گونه ي حسرت گل هاي زمستاني من عطر دلگيري سرماي بيابان دارند و شقايقها در خاطره ام به فريبي كه خود اندوخته ام مي خندند حاصل خا طره هايم صفر است و اگر همه ي بودن من را با هيچ ضربدر صفر كنيد طرحي از هستي م خواهيد كشيد من نبودم هرگز و شما را سوگند بعد از اين نيز بدين نام صدايم نكنيد بگذاريد دلم بغض تنهايي را در فراموشي دنبال كند بگذاريد دلم سايه ي حوصله ي خسته ي آوازش را پشت گلدان گل كاغذي بودن خود پهن كند من به خود محتاجم من به محراب وجودي كه نياموخته ام محتاجم آه باران بگذار دل من پشت اين پنجره ها جان بدهد...... تا كدامين پنجه بگشايد قباي صبح آن ديدار عشق من تا نامه اي ديگر خداحافظ مريم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 10:29 توسط مريم.ك
|
|
||